میخوام یه شخصیت خیالی در نظر بگیرم و باهاش حرف بزنم. اسمتو میذارم ارغوان.
ارغوان؟
میدونی آدم بعضی وقتا تو موقعیتی قرار می گیره که قبلا بهش فکر کرده و تو گنگ بودنش گیر کرده و با خودش خیال کرده که آره من تهشم و خدای این کارم و روشن فکرم و اینا ولی الان که داره بهش نزدیک میشه می بینه چه گیری کرده این آهو تو برف ... مثال می زنم برات ارغوان
شاید سه یا دو سال پیش بود، وبلاگ مینوت و می خوندم، مینوتی که با اون پسره که اسمش خاطرم نیست و دوست بود و گلایه هاش، ارغوان تو شاید ندونی ولی مینوت با اینکه نفسش با نفس پسره یکی بود و دلش تو دلش گیر تو هزار تا لایه گیر کرده بود و نمیتونست ... نمی تونست بهش بگه من تو رو می خوام ... گفته بود ها ولی نه اون گفتنی که یه مرد میتونه بگه، نه اون گفتنی که اگه یه مرد بگه هیچ منتی سرش نیست و اگه همون و یه زن بگه ممکنه هر رفتاری و حتی حتی از روشن فکرهاش که میگن روشنیم ما بشنوه، من نمیگم تقصیر شما مرداس، من نمیدونم در نسل های اینده چنین چیزی وجود خواهد داشت یا نه اما میدونم این مساله ریشه ایه ، مساله خود برتر بینی یه مرد
که فکر میکنن اونا حق دارن عصبانی شن و ما نداریم، اونا حق دارن منطقی باشن ولی ما نه، اونا حق دارن تصمیم بگیرن ولی ما نه!
ناراحت شدم ارغوان ، پرید از سرم چیزایی که میخواستم بگم
به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند، رونده باش، امید هیچ معجزی ز مرده نیست، زنده باش ..... داره میخونه، زندوکیلی
داره یادم میاد ارغوان، یادمه این روزایی که تصمیم گرفتم مهاجرت کنم حسی که الان دارم و درک نمی کردم، میدونستم نمیدونم چی میشه، نمیدونم قراره کجا باشم، چیو جذب کنم و چیو دفع
ولی من هر روز که میگذره دارم بهش نزدیک تر میشم ارغوان ، نگم برات ..... میدونم رشد می کنم ارغوان ولی .... ولی دلم شدید خونوادمو میخواد :(
از کسی طلبکار نیستم، چون ریشه اسباب مهاجرت من به عنوان یه جوان دانشگاهی در جایی قرار داره که من خبری ندارم ازش و در حیطه مسئولیت های من نبوده یا اگه بودمه آگاهی ندارم بهش
نمیدونم، ..... ولی تصمیم من اینه
ارغوان نمی دونم میدونی یا نه، ولی سخته کسی خودشو همه جوره تو زندگیت کنه و بعدش بگه چی هارو دوست ندارم و .... ارغوان من منطقیم به من نخند ، فقط منطق من اینه که تو وقتی دوسش داری، حتی چین و چروک های صورتشم دوست داری، حتی چیزی که ممکنه خیلی معمولی باشه اسباب شادیته ، برات مهمه
نه ارغوان نه من نمیتونم قبول کنم تو با تمام وجودت دوسش داشته باشی و به جای پیشرفت و فرم دهی زیبایی هاش به حذفش فکر کنی
شاید من دارم اشتباه می زنم ارغوان؟ نه! من اشتباه نمی زنم ، من فقط صادقانه دوست دارم
ارغوان؟ یادته؟ خیلی ها فکر می کنن ما بچه شهرستانی ها به خاطر شهرستانی بودن صادقیم، کاش همونا یه سر بیان شهرستان و تجربه کنن ببینن گرگ نبودن بخاطر چیزهای دیگه ایه
بخاطر اینه که تو انتخاب کردی از جنس بد نباشی، حالا آدم ها هر کاری خواستن بکنن
کاش همه آدم ها بفهمن وقتی یکی تو کار کسی دخالت نمی کنه دلیلش سنگ دل بودن نیست!
ارغوان من متهم شدم به سادگی، به سنگ دل بودن و شاید در بازه ای محکوم شدم به بلاتکلیفی
ارغوان؟ شاخه ی همخون جدا مانده من؟ حال من خوش نیست امروز ....
اعتقاد به نظم و درایت آفریننده جهان کار پیچیده ایه، من در حد فهم خودم تا به اکنون خوشحالم که دارم در جهت نیل به تو میام .... هر چند هاید، هر چند سیکرت ، هر چند معادله چند مجهولی
الحمدلله علی کل حل
آدمیزاد قدر چیزایی که داره رو سخت میفهمه ....
برچسب:
نویسنده: نیکان رضاپور