خرید بک لینک

بعد از پستی و بلندی هایی که در این دانشگاه طی کردم، نهایتا فهمیدم به موضوع این کار علاقه مندم، به استاد علاقه مندم، ولی به این گروه و به کورس هایی که قراره بخونم، و به این شهر نه.

خیلی داغونم، خیلی استرس دارم، از طرفی کارهای اینجارو باید خوب پیش ببرم (که البته نمیتونم)، از طرفی منتظر نامه پذیرش دانشگاه جدید هستم.

خیلی تنهام و دوست دارم پیش همسرم باشم، دوست دارم وقتی از عالم بریدم میلاد پیشم باشه تا حداقل بهم یه کم غذا بده از گرسنگی عذاب نکشم، من بی او حال غذا خوردنم ندارم

دیس ایز فاطمه، با کلی گیج و ویج اطرافش

دردهای عصبیم زیاده و این اذیتم میکنه، دوست دارم پلو عدس بخورم با سالاد و گوشت چرخ شده، ندارم ...

دوست دارم برم بغل میلاد بخوابم، نه یک روز که یک عمر

دوست دارم مثل بقیه بمب تلاش و انگیزه باشم که نیستم، چون لنگ در هوام، دل ندادم به اینجا ...

دیدی یکی از روز اول حس میکنه مال یه جایی نیست، با یه جایی مچ نیست؟ حال منه، من نمیتونم با این محیط کوچیک ارتباط برقرار کنم، در واقع نمیخوام

وقتی تو خیابون راه میرم، وقتی تو مراسمی شرکت میکنم، وقتی برخورد آدم هارو میبینم برام قشنگ نیست ... راستش فقط همین

دوست دارم یه جایی باشم که وقتی راه میرم بدونم دم راهم جایی هست که اگه خسته شدم برم نگاهش کنم و لذت ببرم، دوست دارم از علم روز برای حل مشکلات استفاده شده باشه، اگه میخوام برم جایی با خفت و خواری و کلی خرج همراه نباشه، دوست دارم حداقل بتونم یه کار پارت تایم مناسب پیدا کنم و خلاصه هر جور شده میخوام بگم اینجا بده

اصلا نمیدونم جایی که میخوام برم این مشکلات و بازم خواهم داشت یا نه، ولی حداقل میدونم انتخاب درست تریه.

تهش میخواستم بنویسم ریگاردز، فاطمه :))

برچسب: نویسنده: نیکان رضاپور تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 22:29

صفحه بندی