آدم ها وقتی عصبانی میشن با داد و فریاد آروم میشن ولی وقتی آدم ناراحت میشه،وقتی یه غم ریشه میزنه تو جونش دیگه درمونی نیست. این وقتا آدم باید بزنه بیرون، اگه شد سیگار بکشه، اگه نشد راه بره، اونقدر راه بره تا از پا بیوفته، خوابش ببره و یادش بره از هر چی نامردیه، از هر چی آدم مدعی و بی مرامه. همین طور که به دنیای بزرگسالی قدم می زارم، چیزهای جدیدی و درک می کنم که بهم یاد میده خودت مهمی، نظر تو مهمه، انتخاب تنو اهمیت داره، با ارزش ه، بگذر، این گذشتنا، این ناراحتی ها اگه نبود که نمی شد، همه چی یکنواخت می شد، بجنگ، ببخش، بذار رد شی ازشون حتی اگه پاره جونت باشن، حتی اگه سیبلینگت باشن، اختلافه دیگه بین همه پیش میاد، حالا چه منطقی چه غیر منطقی ....، نمیدونم یه وقتایی چرا این حس دوستی با خدا قلقلکم میده، نمیدونم چرا اما معنای واکنش هام خیلی اوقات توکله، خیلی خوشم میاد یه روزی معنای توکل بار دینی جمهوری اسلامی و که 25 ساله تو مغزم کوبونده رو به طور کامل نداشته باشه. خدایا میلی میره شمال ، مراقبش باش ...، مراقب عشقم باش...، مرسی راستی، مرسی از این که میلاد دادی به پریدخت : ) ، شکرت
الان از یادش انقد خر ذوقم راستش که یادم رفت مشکلات چی بود، مستم می کنی پسر.... زیبای من، مه روی من : )
الحمدلله علی کل حال : )
برچسب:
نویسنده: نیکان رضاپور
تاريخ: شنبه
22 دی
1397 ساعت: 5:03