و البته نمی دونه وقتی کسی پیدا شد که همچین رابطه ای برقرار کرد با چنین پسری، کم تر پیش میاد فراموشش کنه، کم تر پیش میاد با نبودش، با ندیدنش، با کم محلی هاش، با بعضی بی انصافی هاش بتونه دلشو ازش خالی کنه.
من دخترم، من زنم، با احساسم، مخصوصا نسبت به کسی که قلبم اون رو پذیرفته و تا حدود قابل قبولی عقلم.
من احساسم رو میبینم و سعی نمیکنم نادیده بگیرمش، من میخوام که اینطوری باشه و چقدر سخت میشه روراست بودن با خودت وقتی بعصی چیزا رو میبینی.
من از میلاد رسیدم به باورش، باور دارم تصمیمشو، کارهاشو .... و عاشقشم ...
من نمیدونم دوست داشتن صرفا فیزیکی ه یا نه، اما میدونم شخصیت و بینش و وفاداری آدم ها به خودشون! هست که به این حس معنا و شاخ و برگ میده.
تو نمیتونی کسی و که دوست داری فراموش کنی، هرگز ... مگه اینکه چیزی نباشه که تو رو مجاب به موندن کنه.
فرض میکنیم من دکتر شدم، حتی فرض میگیریم من با میلاد هم باشم، درسته هر لحظه خوشحال کردنش برام مهم ه، اما وظیفه ی من توی این زندگی چیه؟ من باید دنبال چی باشم؟
حس ملسی توی وجودم دارم که گویا بهش میگن ایمان، میدونم که راهو اشتباه نمیرم، شاید زندگی گذشتن از زندگی باشه ...
توکل میکنم :)
خدا رو شکر که خدا هست :)
برچسب:
نویسنده: نیکان رضاپور